مسعود كيميايي متولد سال 1320 است در تهران، برخلاف تصور بسياري كه او را به دنيا آمده در محله ري ميدانند، خودش ميگويد: <من در خيابان چراغ برق به دنيا آمدم و دو سال بعد از تولدم خانوادهام به خيابان ري آمدند.> در خانوادهاي متوسط الحال، <من پدرم شاهرودي بود، در شانزده سالگي به تهران ميآيد يعني در حدود هزار و سيصدوشش و بعد دوره سربازياش را در تهران ميگذراند، كاميون ميخرد و پيمانكار شركت نفت ميشود. در آن سالها تجارت لاستيك ميكند. براي اينكه لاستيك در دوران جنگ خيلي مهم بود، بعد در جاده عبدالعظيم در يك كارخانه شريك ميشود و مدتي بعد آن را ميخرد. پس از آن باز كارخانه را رها ميكند و ميآيد مجدداً به پيمانكاري شركت نفت روي ميآورد. اين رفتو آمدها بستگي پيدا ميكرد به آدمهايي كه در را‡س شركت بودند. با تغيير اين آدمها، وضعيت اقتصادي خانه ما هم بالا و پايين ميشد. مادرم هم از خانوادههاي قديم تهران است...>
بچه سوم خانواده بود، خانوادهاي كه چندان با كتاب و روزنامه بيگانه نبودند. خواهر و برادر بزرگش مثل بسياري از جوانان آن دوره كه سالهاي ملي شدن نفت را به چشم ميبينند، حزبها و سازمانهاي مختلف وجود دارد، جذب فعاليتهاي سياسي هم ميشوند و شايد اگر عشق به سينما نبود كيميايي هم جذب سياست مي شد در آن دوران هنوز از تلويزيون خبري نيست، فيلم را هم فقط ميتوان در سينما ديد. در كنار روزنامهها و مجلات تنها وسيله ارتباط جمعي مهم راديوست كه آن هم در هر خانوادهاي پيدا نميشود. حتي برخي مغازهها راديو دارند، صداي آن را بلند ميكردند و مردم جمع ميشدند براي گوش دادن به آن.<راديو تازه به خانهها آمده بود، اين راديو چيز شگفتانگيزي است، يك پيچ ميپيچاني، تويش يكسري آدم هستند كه موسيقي مينوازند يا حرف ميزنند، اخبار خوانده ميشود، خب در خانواده در ساعت 2 بعدازظهر حتماً بايد اخبار گوش داده ميشد.>
كيميايي دوران كودكي و نوجواني را در همين محله يعني خيابان ري پشت سر گذاشت. دوره دبستان را در مدرسه تدين و دوره دبيرستان را در دبيرستان بدر گذراند كه هر دو در همين محله قرار داشتند.
بعدها در پارهاي از فيلمهاي خود ارجاع داد به همين مكانها كه در محله دوران كودكياش قرار داشت. دبيرستان بدر به گوزنها راه يافت، بازارچه نايب صحنه خونخواهي قيصر شد، رضا موتوري از همين محلهها برخاست تا حقيقت تراژيك گذر از فاصله طبقاتي را كه در دنياي فيلمفارسي به آساني صورت مي گرفت به نمايش بگذارد و... .
مهمترين اتفاق دوران كودكي مسعود كيميايي، نخستينباري است كه قدم به داخل سالن تاريك سينما ميگذارد. در شش سالگي حدود سال 1326 ، پيداست كه اين تفريح رايج براي خانوادهها در آن روزگار تأثيري عميق برذهن روح اين كودك شش ساله ميگذارد. كودكي كه تقدير اوست كه بعدها بهترين فيلمهاي سينماي ايران را بسازد و خود سرفصل تأثيري جادويي از طريق همين سينما بر نسلهايي ديگر باشد.
سينما براي او جاذبه بسيار داشت هم خود تصوير و هم موسيقي كه فيلمها را همراهي ميكرد و بعدها نيز هم قدرت تصوير و هم قدرت موسيقي را به خوبي شناخت و در آثارش بكار گرفت.
كيميايي از همان دوران عاشق سينما شد، آنقدر كه همراهي خانواده كه محض تفريح به سينما ميرفتند، براي او كافي نبود. پس با بچههاي محله و دوستان نزديك دوران كودكياش پولهايشان را روي هم ميگذاشتند براي رفتن به سينما. بچههايي كه بعدها آنها نيز نامهاي آشنايي در سينماي ايران شدند، اما در آن روزگار به شهادت اسفنديار منفردزاده كه بعدها به خاطر ميآورد از عشق شديد كيميايي به سينما او نيز به اين سمت كشيده شد و در واقع عشق كيميايي مشوق آنها بود براي سينما رفتن... .
<آن موقع بچهها بايد بيشتر كارهاي خانه را ميكردند فرضاً بايد ميرفتم و نان ميخريدم، اصلاً نان خريدن جزو وظايف بچهها بود، يا خريدن ماست و سبزي. فكرش را بكنيد من براي جور كردن پول سينما بايد 10 شاهي 10 شاهي از پول ماست و نان غيره كنار ميگذ اشتم تا بشود چهار ريال كه قيمت بليت سينما جور شود.> در جاي ديگري از خاطراتش اشاره دارد به حضور نواب صفوي كه در محله آنها رفت و آمد ميكرد و اگر بچهها سر راهش ميرفتند و عرض ادبي ميكردند يا دستش را ميبوسيدند هم ميتوانستند، نگاهي به هفت تيرش بيندازند كه پرشالش بود و هم اينكه يك قران از دست او بگيرند. به اين ترتيب كيميايي و رفقايش در روز سعي ميكردند كه چند باري سر راه او سبز شوند تا پول يك سينما رفتن را جفتوجور كنند.
در رئيس سكانسي است كه دو دوست قديمي پس از سالها دوري، دوباره با هم قرار ميگذارند. صبح يك چهارشنبه كه معمولاً فيلمها عوض ميشد. ديداري در گذشته و ارجاع به خاطره دوران كودكي كيميايي در يكي از آن سالنهاي دوره كودكي كيميايي كه حالا تعطيل و مخروبه شدهاند، جايي مثلاً به اسم سينما ركس، با يك ساندويچ كه ميتوانست سوروسات سينما رفتن را تكميل كند. و اين درست عين تجربهاي است كه خود ما از سينما داريم، همان زدن از سروته خريدهاي خانه كه در بچگي ما هم بود و خيلي وقتها هم مشتمان باز ميشد و مادر ميخواست بداند اين پولها را براي چه ميخواهيم؟ گاهي هم دستبردي ميزديم به كيف مادر يا جيب پدر كه اگر دستمان رو ميشد، كتك خوردن به خاطر اينكه دستمان كج نشود و در آينده به دزدي عادت نكنيم، حتماً در انتظارمان بود!
<توي خيابان ري، سينمايي بود بنام سينما دماوند كه قيمت بليتش از چهار ريال شروع ميشد تا شش ريال و انتهاي سالن كه لژ بود، بليتش يك تومان بود. من قبل از اينكه به مدرسه بروم اولين فيلم را ديدم و بعدها در سينما ركس يادم هست كه چند تا فيلم ديدم كه بعدها عقب اسمهاي آنها گشتم. روبروي سينما ركس، سينما ايران بود كه آن سينما فيلمهاي مترو گلدين ماير را نشان ميداد كه اغلب موزيكال بودند. يادم هست اولين فيلم ايراني كه روي پرده ديدم <مادر> بود، بعد <جمشيد كمرشكن> بعد مرا به سينمايي برد كه در يك محله ديگر بود. آن محله خيابان لالهزار بود كه در واقع برادوي آن موقع تهران بود.
خياباني پر از نمايش، تئاتر و سينما. فيلمها متنوع بودند، فيلمهاي جنگي، موزيكال و خيلي چيزهاي ديگر. سينماهايي بودند كه فيلمهاي عربي نشان ميدادند چون هنوز سينماي هند جا باز نكرده بود، ولي از سينماي مصر خيلي استقبال ميشد...>
عجيب اينكه در سالهايي كه لالهزار ديگر لالهزار نبود، هميشه براي ما شوق به لالهزار رفتن وجود داشت، از كجا؟ شايد از دل خاطراتي كه از گوشه و كنار از زبان بزرگترها شنيده بوديم و از همه جالبتر اينكه وقتي تابو سينما رفتن تنها شكست و ما به جاي رفتن بياجازه به سينما توانستيم با خيال راحت و با اجازه خانواده به سينما برويم، دويديم به سوي لالهزار كه ديگر برادوي تهران نبود. بازار سيم، كابل و چراغ و... بود، اما در جمعه روزي كه اين مغازهها تعطيل بودند، از داخل پاساژهايي كه دم درب آنها بساط دستفروشها پهن بود صداي موسيقي ميآمد، چيزي شبيه آنچه دم در سالن تئاتر در فيلم گوزنها ميشنويم. آن زمان هنوز تئاتر نصر باز بود، هر چند كه دوران افول خود را با يك بليت و دو نمايش پيش پا افتاده ميگذراند. در اين لالهزار كه نه سايهاي از لالهزار قديم كه جنازهاي بود از ساختمانهايي كه هنوز بوي قديم را ميدادند، دندان مار را به تماشا نشستيم و جالب اينكه ديگر بار هم دندان مار را در لالهزار روي پرده ديدم و لذت عجيبي داشت تماشاي دندان مار در سينماهاي لالهزار كه بوي سيگار مانده، كهنگي و نا ميدادند، جمعيت هنوز پنهاني تخمه ميخوردند،گاه از گوشهاي از سالن ميشد در تاريكي سالن سينما نقطه روشني را ديد كه نشان از سيگار كشيدن در دوراني داشت كه در همه سالنهاي سينما نوشته بودند<سيگار نكشيد>. دوستان دوران كودكي، هيچكس در سينما رفتن رفيق وهمپاي ما نشد، شايد در سينما رمق چنداني نبود و يا به اندازه كيميايي عاشق نبوديم كه اگر بوديم مثل او نه تنها اسفنديار كه فرامرز و ديگران را هم سودايي سينما ميكرديم.
<ديوار به ديوار خانه ما يك نوجواني آمد كه خانوادهاش خيلي مذهبي بودند. آن پسر در آن سن و سال لباسهاي شيك ميپوشيد، يعني مثل ما لباسهايش را از ناصرخسرو نميخريد. براي اينكه او يك دايي داشت كه خياط بود و برايش تاپترين لباسها را ميدوخت. اين بچه اسمش فرامرز بود و فاميلياش قريبيان. ما خيلي زود با هم دوست شديم و حرف سينما زديم. با هم خريدهاي خانه را انجام ميداديم و به همان شيوه براي سينما رفتن پول جمع ميكرديم. بيشتر فيلمهايي كه با فرامرز ميديديم وسترنها بود مثل <نيزه دار بنگال> كه گري كوپر در آن بازي ميكرد و از آنجا ماجرا براي ما جدي شد. فيلمهايي كه ميديديم وسترنهاي دهه چهل امريكا بودند و در آن مقطع ما درست آنان را نميشناختيم. تا اينكه بعدها يك مجله آمد مثل ستاره سينما كه اگر اشتباه نكنم قيمتش پنج ريال بود كه من و فرامرز دوتايي ستاره سينما را ميخريديم و ميخوانديم ... با منفردزاده از ده سالگي دوست شده بودم و با نعمت حقيقي از 16 سالگي و بعد در سالهاي دستياري كه من 18،19 ساله بودم، با بهروز وثوقي رفيق شدم.>
سينما حلقه واسط دوستي بسياري با هم بود. شايد از بچههاي محله ما هيچ كس جز من عاشق سينما نشد. آلبوم فريمهاي تكي و جفتي جمع نكرد اما بعدها اتفاقات ديگري افتاد و حالا كه فكر ميكنم ميبينم كه اگر روزها و ساعتهاي بسياري را با دوستان ديگري گذرانيم، آنچه ما را كنار هم مينشاند سينماي كيميايي بود و آنچه رفاقت ما را صيقل ميزد و شدت ميبخشيد تا ياراي ايستادن پاي هم را داشته باشيم، تأكيد بر مفاهيمي بود كه ما بسيار بسيار در سينماي كيمايي دوره كرديم. هرچند كه حالا در هزارتوي روابط دنياي به اصطلاح مدرن كه آدمها را آگاهانه يا ناآگاهانه در لاك خود فرو ميكند ديگر از آن گذشته رويايي چيزي باقي نگذاشته است. انگار كه آنها هم بخشهايي بودهاند از فيلمهاي خود كيميايي كه حالا حتي كمتر فرصت ميكنيم، در همان دور افتادگي و تنهاييهاي عذابآوري كه در آن گرفتار آمدهايم، دوباره به تماشا بنشينيم. بسياري امروز از كيميايي سينماي ديروزش را ميخواهند اما به خوبي ميتوان احساس كرد كه آن دوران تمام شده است. خاطرات ما هم تمام شده و غبار گرفتهاند. انگار كه هيچگاه نبودهاند. در سينماي امروز كيميايي برخلاف گذشته كمتر پاي احساس در ميان است همچنان كه در مناسبات امروز كمتر پاي احساس، رفاقت و پاي هم ايستادن وجود دارد.
آگرانديسمان:
هفتم مرداد ماه مصادف است با شصت و شش سالگي مسعود كيميايي، فيلمسازي كه بيش از چهار دهه خستگيناپذير فيلم ساخته است. اوج و فرود بسيار داشته اما همچنان در گذر اين سالها جايگاه خود را به عنوان يكي از مطرحترين فيلمسازان اين ديار حفظ كرده است و هنوز هر فيلم او اتفاقي تازه و مهم استدر سينماي ايران. به فيلمها و آثار او بسيار پرداخته شده اما اين بار به بهانه تولد كيميايي مروري گذرا داريم به دوره كودكي او كه در تب و تاب عشق به سينما گذشت.
http://www.bonniefilmdaily.com/fa/index.php?cmodule=news&mode=view&news_id=17815
مناسبت 66 سالگي مسعود كيميايي يادگارهاي دوراني سپري شده
در فرا رسيدن سالروز تولد مسعود كيميايي و مطلبي به اين مناسبت نميتوان به رسم معمول در اين صفحه و آنچه در مورد ديگر فيلمسازان جاري بوده تنها به مروري بر سينماي او يا نگاهي گذرا به زندگياش بسنده كرد. خاصه آنكه مسعود كيميايي خود فيلمسازي ديگر گونه و متفاوت بوده، با اكثريت قريب به اتفاق فيلمسازان اين ديار چه آنها كه هم نسل او بودند و چه آنها كه بعدها از راه رسيدند.
آثار كيميايي از مرزهاي يك اثر صرفاً هنري گذر كرده، وارد زندگي ما شدند و با خاطرات و لحظههاي رنگين آن گره خوردهاند.
به گذشته كه مينگريم نميتوان فصلهايي از زندگي خود را جدا از آثار او به خاطر بياوريم كه حضور سينماي كيميايي گرمابخش جمعهاي دوستانه ما بودند. در شببيداريهاي دوران جوانيمان بارها و بارها ضيافت دو نفره قدرت و سيد را دوره كرديم، زخم خوردن رضا موتوري و رد دست خونين او را بر پرده سينما كه براي ما مقدس بود يا صحنه عاشق شدن داشآكل در گورستان كه تجلي عشقي راستين بود براي ما، تنهايي رضاي فيلم دندان مار كه در غياب مادر تاب در خانه ماندن را نداشت و انبوهي لحظههاي ديگر كه مدام جلوي چشم ما بودند و درباره آن با يكديگر عاشقانه صحبت كرديم.
در فيلمي به يادگار مانده از آن روزها ناخودآگاه آن لحظهها كه از جمع دوستانه خود داشتيم با صحنههايي از آثار كيميايي پيوند داديم و حالا كه به آنها نگاه ميكنيم چنين تدوين غريزي كه سعيد مروتي از اين فيلمها صورت داد تا چه حد گوياي حال و هواي آن روزها بودند كه در شلوغي و گرفتاريهاي اين دوره تنها يادي از آن مانده است. خاطرات عزيزي كه به خوبي ميدانيم تكرار نشدني هستند. در تنها اتاق طبقه سوم خانهاي كه در خيابان كارون بود، در ميان خيل كتابها، مجلهها و فيلمهاي سعيد كه ميزبان ما بود، كيميايي و آثارش هم حضور داشتند.
دوران كودكي كيميايي با سينما گذشت، دوران كودكي ما هم، هرچند كه او فرزند روزگاري بود كه سينما حرمت داشت و جادوي پايانناپذيري كه تنها روي پرده سينما ميشد به تماشاي آن نشست. دوران طلايي سينما بود با شمايلهاي قهرمانهاي شكستناپذيرش اما دوره كودكي ما سالهاي ركود سينما بود نه از شمايلهاي شكستناپذير جدي بود و نه آن فيلمها كه دنياي جادويي براي مخاطبان خود ميساختند. اما با اين حال همچنان سينما جاذبه خود را داشت و سحرانگيز مينمود. خوشحالم كه جزو آخرين نسلي بودم كه پارهاي تجربههاي منحصربه فرد و خاص سينما در اين ديار را به چشم خود ديدم. آن فروشندههايي را كه بين دو سانس يا حتي در بين تماشاي فيلم كه گاه با قطع نمايش فيلم و روشن شدن چراغها همراه بود جعبهاي از گردن آويزان كرده بود و تنقلات مختلف ميفروختند و ما در آن روزگار كودكي فكر ميكرديم يك دنيا خوردن در جعبه آنهاست! ويا جمع كردن فريم هاي تكي و جفتي فيلم ها كه هنوز آنها را نگه داشتم...
يا به ياد ميآوريم روزي را كه به تشويق من، با بچههاي محل پول روي هم گذاشتيم و از مغازه آپاراتي كه در محله ديگري بود آپارات (پروژكتور) هشت ميليمتري كرايه كرديم و باز به اصرار من ديگران از تماشاي راه اژدها و هنرنمايي و كتككاريهاي بروسلي صرف نظر كردند و رضايت دادند به تماشاي فيلمي كه من يكي دو سال پيش از تماشاي آن ناكام مانده بودم و يك جفتي كلوزآپ سيد را داشتم كه برايم بسيار عزيز بود. همچنين تصوير آن در پشت ويترين مغازه آپاراتي مرا همواره به تماشاي آن دعوت ميكرد.
بعدازظهر آن روز تابستاني مدام منتظر بودم تا هوا تاريك شود اما نميشد تابستان بود و روز طولاني! هوا كه تاريك شد ملحفه سفيدي كه مادر روي رختخوابهاي ميكشيد برداشتم و صاف بر ديوار خرابهاي كه در كوچه داشتيم و محل بازي ما بود كشيدم. سيم سياري از خانه بغل خرابه كشيديم، موسيقي گوشنوازي با بكار افتادن پروژكتور شنيده شد و بعد تصوير جاوديي سينماي كوچكي كه ساخته بوديم روي پرده افتاد، بچهها همه ساكت شدند و روي پرده قدرت زخم خورده را ديديم كه به سراغ سيد رفت ...
چند هفته بعد، يكي از عموهايم ترسان و لرزان چمداني بزرگ را به خانه آورد و ويدئو تيسون را كه براي يك شب كرايه كرده بود بيرون آورد، با ده نوار فيلم كه ما در يك شب پشت هم و يك نفس بي خستگي نگاه كرديم و من دوباره گوزنها را ديدم. چند هفته بعد وقتي براي تماشاي عكسهاي پشت ويترين آن آپاراتي كه از جمله محبوبترين تفريحاتم بود رفتم، ديگر خبري از آن عكسها و حلقههاي فيلم و هيبت جذاب و دوست داشتني پروژكتورهاي هشت ميليمتري نبود، عصري ديگر آغاز شده بود، دوران ويدئو بود. دوراني كه هر چند فيلم ديدن در آن آسان بود، اما هيچگاه لذت تماشاي آن پرتوهاي جادوئي كه بر ملحفه روي ديوار خرابه كوچهمان ميافتاد را نداشت.
