رئيس آشفته ترين فيلم کيميايي پس از انقلاب است. هر چند فهرست فيلم هاي آشفته استاد کم نيست؛ مرسدس، گروهبان، فرياد، سربازان جمعه. اما رئيس ديگر «آس» استاد محسوب مي شود. اينجا هم کيميايي از شگرد هميشگي اش در روايت استفاده مي کند. آدم هاي فيلم هاي کيميايي به گونه يي با هم حرف مي زنند که کمترين اطلاعات را به تماشاگر بدهند. مثل اين است که پشت کرده اند به دوربين و زيرلبي با هم حرف مي زنند. فقط خودشان مي دانند که چه شده است. بايد خيلي تلاش کني تا از لابه لاي ديالوگ ها پي ببري که اين يکي با آن ديگري رفاقت داشته. اين يکي خانم که از بس غرق در منجلاب اعتياد است، دارد مي ميرد، يک زماني با قهرمان بازگشته به وطن عشقي مرده را يدک مي کشد، آن جواني که به سبک الونگ الونگ يا رودگوليت موهايش را بافته، عاشق يک دختري است اما حالا که زخمي شده پدرش را طلب مي کند و چه مي دانم از اين ماجراها.
لطفاً به هيچ وجه لحن اين نوشته را به حساب هيچ چيزي نگذاريد چرا که؛
1- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
در هر شرايطي که کيميايي فيلم بسازد از فيلم هايش مهمتر است. «هامي» که در اطراف او وجود دارد از او يک سخنور - فيلمساز ساخته که خوب حرف مي زند. کيميايي خيلي خوب در مورد فيلم هايش حرف مي زند. چيزهايي در مورد فيلم هايش مي گويد که اصلاً در خود فيلم پيدا نمي شود ولي وقتي کيميايي از آنها سخن مي گويد؛ باورپذيرند. اصلاً نمي توانم روزي را تجسم کنم که فيلمي از او به نمايش در بيايد و کيميايي کلامي در مورد آن فيلم نگويد. تاويل معناهاي متن همواره مسووليتي است بر دوش کيميايي. اما همواره اين پرسش را هنگام تماشاي فيلم ها از خودم پرسيده ام که برخلاف يکي ديگر از فيلمسازان نام آشناي ما که همواره نقش اصلي را به شخصيت هاي آثارش مي دهد و خودش «نقش دوم» را بر عهده مي گيرد؛ چرا کيميايي هميشه «نقش اول» فيلم هايش است و نقش دوم را به فيلم هايش مي دهد؟ نزديک ترين پاسخ به اين پرسش اين است؛
2- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
اما دلايل هنوز چهره ننموده اند. چرا؟ چرا يک فيلمساز از فيلم هايش بايد مهمتر باشد؟ چه اتفاقي رخ مي دهد که فيلم هاي کيميايي به نوبت که اکران مي شوند، علاقه مان را به آنها از دست مي دهيم اما همچنان کيميايي جذاب تر از فيلم هايش به نظر مي رسد؟ چرا خطوط نانوشته و ميان سطرهاي اين متن (کيميايي) همچنان خواندني هستند؟ چرا او اين همه «قشنگ» حرف مي زند اما دريغش مي آيد ذره يي از آن را به آثارش وام دهد؟
يک دليل شايد ساده انگارانه اش را در بي حوصلگي استاد مي توان جست وجو کرد. نمي دانم اين دليل مي تواند متقن باشد يا نه. اما سکانس ماقبل پاياني «رئيس» اين را مي گويد. در اين سکانس امين تارخ و فرامرز قريبيان سوار بر اتومبيل تصادف مي کنند. اين را به خاطر داريم که تارخ نقش (ظاهراً) مهمي در فيلم دارد. او پليس است. تضمين کرده دوستش فرار نمي کند. اما در (ظاهراً) مهمترين سکانس فيلم يعني پايان آن حضور ندارد. استاد، هيچ توضيحي در اين مورد ندارد که بگويد. حتي در همان جلسه نمايش فيلم تعمداً اين پرسش را پرسيدم اما ايشان جواب سرراستي ندادند. به راحتي هر چه تمام تر يکي از شخصيت هاي اصلي داستان حذف مي شود و از آن مهمتر آن همه مقدمه چيني در مورد شخص رئيس در فيلم داريم اما در سکانس پاياني تک گويي بلند او را داريم و خلاص. من اسم اين کار را مي گذارم بي حوصلگي. بي حوصلگي در پرداخت سينمايي. نکند اين اتفاق ناخوشايند افتاده که بر وزن «سر ميز تدوين درستش مي کنيم»، فيلمساز ما گفته باشد در مصاحبه هايي که در مورد فيلم قرار است داشته باشيم درستش مي کنم چرا که؛
3- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
در مصاحبه يي که استاد با يکي از روزنامه ها داشت به نکته غريبي اشاره کرده؛ به اين مضمون که پس از خط قرمز ايشان ترديد داشته آيا فيلمسازي را ادامه بدهد يا نه؟ به ضرس قاطع مي گويم که البته اگر چنين اتفاقي مي افتاد؛ شماري از بهترين ديالوگ هاي چند فيلم از استاد را از دست مي داديم (فکر مي کنم خودم را بدجور «ديالوگ باز» مي دانم چرا که از ميان فيلم هايي که ديده ايم، بيشتر ديالوگ هاي آنها را به خاطر دارم تا فلان سکانس و صحنه آنان را). «گلريزون مي کنيم واسه کسي که داره خلاص مي شه از اين چهارديواري؛ که دنيا همه اش چهارديواريه» / «کفش و کلاه کرد که بره اما نه کفش داشت، نه کلاه» / «هي مي گي مي گيرمت، کي رو مي گيري؟ چي رو مي گيري؟ من اگه بخوام شوور کنم؛ من مي گيرمت» / «مي گن مي کشمت ديگه قديمي شده؛ اما من مي کشمت» / «روي تنبک بي پوست، همه شير خدان» / «ارکستر باهاس هماهنگ بزنه. نمي شه ويولن اول کمر به قتل ويولن دوم ببنده».
اگر کيميايي بعد از «خط قرمز» ديگر فيلم نمي ساخت؛ اين همه ديالوگ محشر را در انبان خاطره هام نداشتم. با اين حال وقتي فکرش را مي کنم مي بينم من يکي راضي بودم، راضي بودم اگر استاد فيلم ديگري نمي ساخت؛ شاهکار هايش در سينماي ايران براي هميشه جاودانه بودند. اما الان چطور؟ هيچ ضرري نداشت اگر استاد فيلم نمي ساخت چون؛
4- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
کيميايي برايم همواره مهم است. مهم بوده و خواهد بود. اينها را استاد بگذارد پاي درد دل کسي که با فيلم هايش هميشه زندگي کرده است. يکي از دست آفريده هاي استاد سال ها پيش گفته؛ «درد مي کنه، تو هم به روت نيار».
لطفاً به هيچ وجه لحن اين نوشته را به حساب هيچ چيزي نگذاريد چرا که؛
1- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
در هر شرايطي که کيميايي فيلم بسازد از فيلم هايش مهمتر است. «هامي» که در اطراف او وجود دارد از او يک سخنور - فيلمساز ساخته که خوب حرف مي زند. کيميايي خيلي خوب در مورد فيلم هايش حرف مي زند. چيزهايي در مورد فيلم هايش مي گويد که اصلاً در خود فيلم پيدا نمي شود ولي وقتي کيميايي از آنها سخن مي گويد؛ باورپذيرند. اصلاً نمي توانم روزي را تجسم کنم که فيلمي از او به نمايش در بيايد و کيميايي کلامي در مورد آن فيلم نگويد. تاويل معناهاي متن همواره مسووليتي است بر دوش کيميايي. اما همواره اين پرسش را هنگام تماشاي فيلم ها از خودم پرسيده ام که برخلاف يکي ديگر از فيلمسازان نام آشناي ما که همواره نقش اصلي را به شخصيت هاي آثارش مي دهد و خودش «نقش دوم» را بر عهده مي گيرد؛ چرا کيميايي هميشه «نقش اول» فيلم هايش است و نقش دوم را به فيلم هايش مي دهد؟ نزديک ترين پاسخ به اين پرسش اين است؛
2- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
اما دلايل هنوز چهره ننموده اند. چرا؟ چرا يک فيلمساز از فيلم هايش بايد مهمتر باشد؟ چه اتفاقي رخ مي دهد که فيلم هاي کيميايي به نوبت که اکران مي شوند، علاقه مان را به آنها از دست مي دهيم اما همچنان کيميايي جذاب تر از فيلم هايش به نظر مي رسد؟ چرا خطوط نانوشته و ميان سطرهاي اين متن (کيميايي) همچنان خواندني هستند؟ چرا او اين همه «قشنگ» حرف مي زند اما دريغش مي آيد ذره يي از آن را به آثارش وام دهد؟
يک دليل شايد ساده انگارانه اش را در بي حوصلگي استاد مي توان جست وجو کرد. نمي دانم اين دليل مي تواند متقن باشد يا نه. اما سکانس ماقبل پاياني «رئيس» اين را مي گويد. در اين سکانس امين تارخ و فرامرز قريبيان سوار بر اتومبيل تصادف مي کنند. اين را به خاطر داريم که تارخ نقش (ظاهراً) مهمي در فيلم دارد. او پليس است. تضمين کرده دوستش فرار نمي کند. اما در (ظاهراً) مهمترين سکانس فيلم يعني پايان آن حضور ندارد. استاد، هيچ توضيحي در اين مورد ندارد که بگويد. حتي در همان جلسه نمايش فيلم تعمداً اين پرسش را پرسيدم اما ايشان جواب سرراستي ندادند. به راحتي هر چه تمام تر يکي از شخصيت هاي اصلي داستان حذف مي شود و از آن مهمتر آن همه مقدمه چيني در مورد شخص رئيس در فيلم داريم اما در سکانس پاياني تک گويي بلند او را داريم و خلاص. من اسم اين کار را مي گذارم بي حوصلگي. بي حوصلگي در پرداخت سينمايي. نکند اين اتفاق ناخوشايند افتاده که بر وزن «سر ميز تدوين درستش مي کنيم»، فيلمساز ما گفته باشد در مصاحبه هايي که در مورد فيلم قرار است داشته باشيم درستش مي کنم چرا که؛
3- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
در مصاحبه يي که استاد با يکي از روزنامه ها داشت به نکته غريبي اشاره کرده؛ به اين مضمون که پس از خط قرمز ايشان ترديد داشته آيا فيلمسازي را ادامه بدهد يا نه؟ به ضرس قاطع مي گويم که البته اگر چنين اتفاقي مي افتاد؛ شماري از بهترين ديالوگ هاي چند فيلم از استاد را از دست مي داديم (فکر مي کنم خودم را بدجور «ديالوگ باز» مي دانم چرا که از ميان فيلم هايي که ديده ايم، بيشتر ديالوگ هاي آنها را به خاطر دارم تا فلان سکانس و صحنه آنان را). «گلريزون مي کنيم واسه کسي که داره خلاص مي شه از اين چهارديواري؛ که دنيا همه اش چهارديواريه» / «کفش و کلاه کرد که بره اما نه کفش داشت، نه کلاه» / «هي مي گي مي گيرمت، کي رو مي گيري؟ چي رو مي گيري؟ من اگه بخوام شوور کنم؛ من مي گيرمت» / «مي گن مي کشمت ديگه قديمي شده؛ اما من مي کشمت» / «روي تنبک بي پوست، همه شير خدان» / «ارکستر باهاس هماهنگ بزنه. نمي شه ويولن اول کمر به قتل ويولن دوم ببنده».
اگر کيميايي بعد از «خط قرمز» ديگر فيلم نمي ساخت؛ اين همه ديالوگ محشر را در انبان خاطره هام نداشتم. با اين حال وقتي فکرش را مي کنم مي بينم من يکي راضي بودم، راضي بودم اگر استاد فيلم ديگري نمي ساخت؛ شاهکار هايش در سينماي ايران براي هميشه جاودانه بودند. اما الان چطور؟ هيچ ضرري نداشت اگر استاد فيلم نمي ساخت چون؛
4- «کيميايي از فيلم هايش مهمتر است».
کيميايي برايم همواره مهم است. مهم بوده و خواهد بود. اينها را استاد بگذارد پاي درد دل کسي که با فيلم هايش هميشه زندگي کرده است. يکي از دست آفريده هاي استاد سال ها پيش گفته؛ «درد مي کنه، تو هم به روت نيار».
شاپور عظيمي -اعتماد
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:20  توسط
|
