اتفاقي كه در كمال تعجب، ربط چنداني به كيفيت اين ٤٢ فيلم نداشته و هميشه مثل بار قبل تكرار شده است.حرف زدن درباره مسعود كيميايي هر روز سخت تر مي شود. در اين همه سال آن قدر درباره او و فيلم هايش گفته اند و شنيده ايم، كه اولش فكر مي كنيم چيزي براي نوشتن باقي نمانده باشد. اما اين فقط يك فرض ابتدايي غلط است كه مي شود آن را كنار بي شمار سوءتفاهم و خلط مبحث هايي گذاشت، كه درباره خودش و سينمايش وجود داشته و دارد. واقعيت اين است كه كميت حرف ها درباره كيميايي به هيچ وجه در حد و اندازه كيفيتشان نبوده است. اگر بخواهيم به روشي رياضي آمارمان را بازنگري كنيم و گفته هاي تكراري را به قرينه هم حذف كنيم، چيز زيادي باقي نخواهد ماند. نويسندگان و گويندگان اين حرف ها، هميشه با پيش فرض يك جنگ از پيش اعلام نشده، وارد صحنه شده و بسته به جناح و خط كشي هاي اين جنگ، در يك طرف خط ايستاده اند. اين طرف خط عده اي را ديده ايم (و مي بينيم) كه هر بار با طرح نكاتي درباره واژه هايي مثل: «بي حوصلگي»، «دور بودن از زمان و مكان و مخاطب»، «شلختگي»، «لكنت» و... مي خواستند (و مي خواهند) چيزهايي را اشاره يا يادآوري كنند، كه قطعا فيلمساز كهنه كار و باهوشي مثل كيميايي، همه اش را از بر است و بهتر از بقيه بر چرايي و دلايلش اشراف دارد. در مقابل، در طرف ديگر اين خط كشي، اقليتي بودند (هستند هنوز؟) كه در پاسخ آن وري ها قطاري از كلمات و تعبيرهاي مستعمل به راه مي اندازند تا بگويند اين چيزها كه مي گوييد، اصلا در فيلم هاي كيميايي نيست. اين گونه است كه وقتي فيلمساز، خودش جايي به صراحت اعلام مي كند كه اين شلختگي ها و درهمي را قبول دارد، يك طرف ميدان جنگ به شكل نااميدكننده اي خلع سلاح مي شوند، چون متاسفانه باروت كيميايي تمام شده و انگار موقع تسليم شدن رسيده است.
اين وسط اما كسي هنوز نپرسيده اين چيزهايي كه مي گويند، اين صفت ها و ويژگي هايي كه به فيلم هاي اين سال هاي كيميايي سنجاق مي كنند، محصول چه شرايط و اوضاع و احوالي است؟ چه شرايط بيروني و پيراموني و چه شرايط دروني و خصوصي است كه آدمي با دوز بالاي آسيب پذيري كيميايي، هميشه بيش از همه در معرض و هدف آنها بوده (و هست). كسي نپرسيده كه بر كارگردان «قيصر» و «داش آكل» و «گوزن ها» در اين سال ها چه گذشته كه فيلم هايش، گاهي هيچ نشانه اي از اين اوج هاي بلندمرتبه نداشته و هر نوجوان تازه از مكتب سينماي جوان آمده اي مي تواند ايرادهاي خط فرضي ازشان بگيرد ، يا شلختگي و گسست ها و اشكالات روايتي آنها را گوشزد كند. كيميايي هم در آوار اين هجوم ها، در موضع دفاعي كه اصلا به آن احتياجي نداشت، جواب مي داد كه «من از اين جا تا قم فيلم گرفته ام. حالا تو داري به من خط فرضي ياد مي دهي؟» وقتش رسيده كه قبول كنيم (يا كند) آن فيلم ها گاهي حتي مشكل خط فرضي هم داشت، اما روش رعايت خط فرضي را نهايتا در ٥١ دقيقه مي شود به هر آدم كم هوشي ياد داد و خلاص. پس اگر فيلم هايش دچار اعوجاج مي شدند (و مي شوند)، بايد دلايل و ريشه هايش را جاي ديگري پيدا كرد، جاهايي كه هيچ كس در اين سال ها دنبالش نگشت. چون آن قدر به دلايل واهي- اما به ظاهر بديهي- فكر كردند (و مي كنند) كه اين ريشه ها را كشف كرده اند كه كيميايي «بي حوصله» است، كه گاهي «حس و حال» فيلم ساختن ندارد، و حرف هايش «از جنس زمانه» نيست. اين كاشفان نه چندان فروتن اغلب يادشان مي رفت (و مي رود) كه نگاهي به دكوپاژ بي نظير «قيصر»، ميزانسن هاي درجه يك «داش آكل» و انسجام روايي «گوزن ها» بيندازند و سپس به اين موضوع فكر كنند، كه سينماگرمان (شان؟) را چه شده كه اين طور سرگشته و گيج و حيران فيلم مي نويسد و مي سازد، بعد هم همين طور درباره شان حرف مي زند و گفت وگو مي كند، تا ابهام ها بيش تر شود و كاشفان از تصور اثبات اكتشافات شان حظ ببرند. اگر تحليل سينماي مسعود كيميايي در اين سال ها كمي واقع بين تر بود، و اگر موافق و مخالف، كمي ازاين قطعيت و حق به جانبي خنده دار، به مستدل بودن حرف هايشان كوتاه مي آمدند و جور ديگري مي ديدند، اتفاق هاي خوبي مثل «سرب»، «دندان مار»، «ردپاي گرگ» و «حكم» بيش تر مي شد و «سلطان» و «ضيافت» هم جواهرشان را لاي خزف نمي پيچيدند.
شايد من هم دارم زيادي با اطمينان حرف مي زنم؛ اطميناني كه خنده دار واز آن مهم تر خطرناك است. اما شك ندارم كه همه مان ،در آماس اين همه سوءتفاهم و شائبه و حرف و حديث درباره كيميايي سهيم بوديم . انگار كه تاب داشتنش را نداشته باشيم. در هر مقامي در حد وسع كوشيديم كنارش بزنيم و بگذاريمش داخل ويترين خاطرات خاك گرفته گذشته اي، كه بي دليل فكر كرديم نوستالژيك و دست نيافتني است. قبول كه «قيصر» ديگر تكرار نخواهد شد، اما اين چه ربطي به مسعود كيميايي دارد؟ در آستانه چهل سالگي اين يادگار عزيز و قديمي، لحظه اي هم به اين فكر كنيم كه مگر اين دوره و زمانه، «قيصر» مي خواهد و مي پذيرد؟ اصلاً مگر فيلمساز كارگاه سري دوزي دارد كه فتوكپي برابر اصل بيرون بدهد؟ كيميايي آگاهانه مي دانست (و مي داند) كه دوره و زمانه عوض شده و حرف و قصه و حكايت امروز ديگر از جنس آن فيلم هايش نيست. منتها اين وسط يك دوره گذار لازم است (حيف كه اين همه طولاني و پرپيچ و خم و آزارنده) كه زباني تازه پيدا شود و قالب بگيرد و صيقل بخورد. زبان و قالبي كه شايد دوباره به دست نيايد، اما كيميايي نشان داده كه دنبالش مي گشته (ومي گردد) و گاهي كه به چنگش مي آورد، آن قدر بلد هست كه قدرش را بداند و استفاده اش كند.
منزلت كيميايي - به جناس اسمش - شأن كيمياگري است. سال ها در پي اكسير بودن و (شايد) نرسيدن، چيزي از منزلت كيمياگر كم نمي كند. اما اگر آن اكسير جادويي كار كند، هر فلزي را مي شود طلا كرد. كارنامه كيميايي مي گويد كه او (دركمال حيرت) گاه و بي گاه به آن اكسير رسيده و فيلم هايش طلا شده است. در عوض خيلي وقت ها هم همه را از «طلا بودن» پشيمان كرده و استمداد «مِس كردن» شنيده است.«رئيس»، بيست و چهارمين فيلم بلند مسعود كيميايي، محصول اين شرايط است. كيفيت اجرايي فيلم، در هر قاب و لحظه و سكانس مي گويد كه كيميايي «از اين جا تا خيلي دورترها» فيلم ساخته و اين كار را خوب بلد است. «رئيس» يك فيلم است و در روزگاري كه اين گزاره خبري ساده را، درباره خيلي از توليدات سينماي ايران نمي شود گفت، جايگاه ويژه اي دارد. چون اتفاقي كه روي پرده در جريان است، بوي سينما مي دهد و به دل تنگي سينما رفتن جواب مي دهد و اين ابداً چيز كمي نيست.«رئيس» قصه اي دارد كه با ابزار سينما تعريف شده است. اگر قصه گاهي لنگ مي زند و آدم هايش گاهي لكنت دارند، محصول همان حيراني و سرگرداني كارگردان است. محصول شرايطي كه آدمي را در مقام و موقعيت كيميايي خيلي بيش تر از هركس ديگري تحت تأثير قرار مي دهد و اين تأثير طبعاً در محصولش جاري مي شود. در سينماي آسيب پذير و مسئله دار كيميايي، حكايت پدري با گذشته اي تاريك و مبهم ،كه پس از سال ها سراغ پسر در حال نابودي اش آمده تا نجاتش بدهد، دچار مسائلي مي شود كه اگر با همان حرف ها و تعبيرهاي كليشه اي و نخ نماي قديمي سراغش برويم، به اشتباه مي افتيم. تحليل و توصيف «رئيس» دقيقاً از دل مناسباتي ميسر است كه فيلم به ايما و اشاره و كنايه از آن ها حرف مي زند (و نمي زند) و مي گذرد. از دل شرايط و از منظر آدم هايي كه تصويرشان در فيلم ،چنين شمايل هاي غيرعادي و عجيب و غريبي پيدا كرده است. رئيس ماردوش فيلم، پدر مسئله دار قصه، مأمور معذور اما با مرام داستان، و جوان هاي زباله خواب يا در قفس ماجرا را فقط با نگاهي اين چنيني مي شود بررسي كرد و فهميد (يا نفهميد) و دوست داشت (يا نداشت).
خوبي يا بدي فيلم«رئيس» هيچ ارتباطي به آن حرف هاي قديمي و هميشگي ندارد. چون اين دوره گذار، تازه انگار زبان خاصش را هم با خودش آورده است. زباني كه فيلم«حكم» هم با آن حرف مي زد و قصه مي گفت(مي گفت؟) زباني كه هنوز در ابتداي مسيري تازه قرار دارد و گويا متاسفانه قرار هم نيست ادامه پيدا كند و گرامر و فرهنگ لغت درست و قابل ارجاعي داشته باشد. چون يكي از اقتضائات دوران اين است، كه دوره گذارهاي زيادي(شايد بدون گذشتن از هيچ چيز و هيچ كس) پيش مي آيد. بعد هم جايش را به دوره گذار ديگري مي دهد. اين شكلي است كه فيلم ها حتي فرصت نمي كنند تا گرامر و لغت نامه پيدا كنند، چه رسد به نغزگويي و كرشمه هاي زباني و احياناً شاعري در اين زبان تازه. شعر و كرشمه اي هم اگر هست، از هوش و استعداد و توانايي هاي غيرقابل كتمان سينماگري است، كه هنوز دارد سعي مي كند به زبان هر دوره اي حرفي بزند و فيلم و اثر آن دوره و زمانه و روزگارش را به جا گذارد. در اين شتاب غيرعادي تغيير و تحول زبان و كلمه و روايت و آدم ها، همه آنها كه مي خواهند باشند و كار كنند و فيلم بسازند، محكوم به لكنت و تغييرند و سينماي ايران و فيلم هايش گواه روشن اين ادعاست؛ چه بزرگان قديم و جديد و چه تازه كارهاي مستعد و بي استعداد، همه مسافران اين قطار سريع السير بي ايستگاهند. هر كس كه بهتر سواري بلد باشد، هر كس كه با خودش و دور و برش صادق تر باشد، مسلم است كه بهتر مي تواند اين زبان(زبان ها) را به كار بگيرد و فيلم بسازد.
كيميايي در همه اين سال ها مانده و كنار آمده و كار كرده است. او هميشه با سينما و از سينما زندگي گذرانده و خوشبختانه كار ديگري بلد نيست (لااقل به اين خوبي بلد نيست!) اين كه فيلم ها گاهي نشانه اي از اين بلدي را با خودشان ندارند، همه اش تقصير شرايط و زمانه و قطار تندرو روزگار نيست. كيميايي به دست خودش(خواسته يا ناخواسته) آسيب پذيرترين كارگردان(هنرمند) اين دوران شده است. خودكرده را تدبير نيست و كيميايي محكوم است كه در شرايط خودساخته باشد و در همين شرايط و با همين شرايط كار كند. او نه مثل بعضي هم نسل هايش قدرت دست كشيدن داشته و نه مثل بعضي ديگر توان دل كندن. كيميايي نه بلد است دوربينش را فرسنگ ها دور از ايران روشن كند. (فيلم«تجارت» و ٤ سال دوري بي حاصل به قصد فيلم سازي در خارج گواه اين ادعاست)، نه موج سوار قابلي است(معدود دفعاتي هم كه سعي كرد بر موجي سوار شود، طومار فيلم با سنگيني موج در هم پيچيد) و نه هنوز توانسته تناقض ها و گيجي ها و درهمي ها را هضم كند تا آرام گيرد. «ماندن» كيميايي در هر شرايط و دوره اي، مثل راه رفتن روي طناب، هم هيجان انگيز و پرخطر و هم با دلهره بوده و هست. او ريسك اين راه رفتن پرمخاطره را به گوشه اي نشستن و تماشاگر بندبازي ديگران بودن ترجيح داده و خوب و بد روزگار را با هم خواسته و ساخته است. نه فخر كارهاي نكرده و شاهكارهاي بالقوه نساخته را فروخته و نه شرايط را به نفع خلق يك چهره مظلوم اپوزيسيوني جعلي برگردانده است. او اغلب مثل شخصيت هاي فيلم هاي خوبش به دل خطرزده و به ظاهر هم ناكام مانده است. مثل«قيصر» كه گوشه امن كار و بار و آينده را كنار گذاشت و گفت: «پليس اونا رو مي گيره، درسته. سزاشونم مي ده، درسته. اما مي دوني چي ميشه ننه؟ اصلاً تو چي مي دوني ننه؟» يا مثل سيد«گوزن ها» حق به جانب و بي ترديد گفت: «تو مثل اين كه حاليت نيست، خونه مه»... و اين طرز فكر و رفتار و زندگي، سرنوشت محتومي دارد؛ يا زخمي و تنها گوشه واگن درب و داغان و يا سوختن و دود شدن در انفجار خانه اي كه گوشه گوشه اش در محاصره است. اين وسط چيزي كه دل خوشي بسياري از طرفداران اوست، همان لبخند تلخي است كه در چنين شرايطي گوشه لب قهرمان هايش نقاشي شده است. پوزخند به روزگاري كه شكل تو نيست و تو هم شكل آن نيستي، اما بايد كه در آن باشي و كار كني و ادامه بدهي تا...
اين وسط اما كسي هنوز نپرسيده اين چيزهايي كه مي گويند، اين صفت ها و ويژگي هايي كه به فيلم هاي اين سال هاي كيميايي سنجاق مي كنند، محصول چه شرايط و اوضاع و احوالي است؟ چه شرايط بيروني و پيراموني و چه شرايط دروني و خصوصي است كه آدمي با دوز بالاي آسيب پذيري كيميايي، هميشه بيش از همه در معرض و هدف آنها بوده (و هست). كسي نپرسيده كه بر كارگردان «قيصر» و «داش آكل» و «گوزن ها» در اين سال ها چه گذشته كه فيلم هايش، گاهي هيچ نشانه اي از اين اوج هاي بلندمرتبه نداشته و هر نوجوان تازه از مكتب سينماي جوان آمده اي مي تواند ايرادهاي خط فرضي ازشان بگيرد ، يا شلختگي و گسست ها و اشكالات روايتي آنها را گوشزد كند. كيميايي هم در آوار اين هجوم ها، در موضع دفاعي كه اصلا به آن احتياجي نداشت، جواب مي داد كه «من از اين جا تا قم فيلم گرفته ام. حالا تو داري به من خط فرضي ياد مي دهي؟» وقتش رسيده كه قبول كنيم (يا كند) آن فيلم ها گاهي حتي مشكل خط فرضي هم داشت، اما روش رعايت خط فرضي را نهايتا در ٥١ دقيقه مي شود به هر آدم كم هوشي ياد داد و خلاص. پس اگر فيلم هايش دچار اعوجاج مي شدند (و مي شوند)، بايد دلايل و ريشه هايش را جاي ديگري پيدا كرد، جاهايي كه هيچ كس در اين سال ها دنبالش نگشت. چون آن قدر به دلايل واهي- اما به ظاهر بديهي- فكر كردند (و مي كنند) كه اين ريشه ها را كشف كرده اند كه كيميايي «بي حوصله» است، كه گاهي «حس و حال» فيلم ساختن ندارد، و حرف هايش «از جنس زمانه» نيست. اين كاشفان نه چندان فروتن اغلب يادشان مي رفت (و مي رود) كه نگاهي به دكوپاژ بي نظير «قيصر»، ميزانسن هاي درجه يك «داش آكل» و انسجام روايي «گوزن ها» بيندازند و سپس به اين موضوع فكر كنند، كه سينماگرمان (شان؟) را چه شده كه اين طور سرگشته و گيج و حيران فيلم مي نويسد و مي سازد، بعد هم همين طور درباره شان حرف مي زند و گفت وگو مي كند، تا ابهام ها بيش تر شود و كاشفان از تصور اثبات اكتشافات شان حظ ببرند. اگر تحليل سينماي مسعود كيميايي در اين سال ها كمي واقع بين تر بود، و اگر موافق و مخالف، كمي ازاين قطعيت و حق به جانبي خنده دار، به مستدل بودن حرف هايشان كوتاه مي آمدند و جور ديگري مي ديدند، اتفاق هاي خوبي مثل «سرب»، «دندان مار»، «ردپاي گرگ» و «حكم» بيش تر مي شد و «سلطان» و «ضيافت» هم جواهرشان را لاي خزف نمي پيچيدند.
شايد من هم دارم زيادي با اطمينان حرف مي زنم؛ اطميناني كه خنده دار واز آن مهم تر خطرناك است. اما شك ندارم كه همه مان ،در آماس اين همه سوءتفاهم و شائبه و حرف و حديث درباره كيميايي سهيم بوديم . انگار كه تاب داشتنش را نداشته باشيم. در هر مقامي در حد وسع كوشيديم كنارش بزنيم و بگذاريمش داخل ويترين خاطرات خاك گرفته گذشته اي، كه بي دليل فكر كرديم نوستالژيك و دست نيافتني است. قبول كه «قيصر» ديگر تكرار نخواهد شد، اما اين چه ربطي به مسعود كيميايي دارد؟ در آستانه چهل سالگي اين يادگار عزيز و قديمي، لحظه اي هم به اين فكر كنيم كه مگر اين دوره و زمانه، «قيصر» مي خواهد و مي پذيرد؟ اصلاً مگر فيلمساز كارگاه سري دوزي دارد كه فتوكپي برابر اصل بيرون بدهد؟ كيميايي آگاهانه مي دانست (و مي داند) كه دوره و زمانه عوض شده و حرف و قصه و حكايت امروز ديگر از جنس آن فيلم هايش نيست. منتها اين وسط يك دوره گذار لازم است (حيف كه اين همه طولاني و پرپيچ و خم و آزارنده) كه زباني تازه پيدا شود و قالب بگيرد و صيقل بخورد. زبان و قالبي كه شايد دوباره به دست نيايد، اما كيميايي نشان داده كه دنبالش مي گشته (ومي گردد) و گاهي كه به چنگش مي آورد، آن قدر بلد هست كه قدرش را بداند و استفاده اش كند.
منزلت كيميايي - به جناس اسمش - شأن كيمياگري است. سال ها در پي اكسير بودن و (شايد) نرسيدن، چيزي از منزلت كيمياگر كم نمي كند. اما اگر آن اكسير جادويي كار كند، هر فلزي را مي شود طلا كرد. كارنامه كيميايي مي گويد كه او (دركمال حيرت) گاه و بي گاه به آن اكسير رسيده و فيلم هايش طلا شده است. در عوض خيلي وقت ها هم همه را از «طلا بودن» پشيمان كرده و استمداد «مِس كردن» شنيده است.«رئيس»، بيست و چهارمين فيلم بلند مسعود كيميايي، محصول اين شرايط است. كيفيت اجرايي فيلم، در هر قاب و لحظه و سكانس مي گويد كه كيميايي «از اين جا تا خيلي دورترها» فيلم ساخته و اين كار را خوب بلد است. «رئيس» يك فيلم است و در روزگاري كه اين گزاره خبري ساده را، درباره خيلي از توليدات سينماي ايران نمي شود گفت، جايگاه ويژه اي دارد. چون اتفاقي كه روي پرده در جريان است، بوي سينما مي دهد و به دل تنگي سينما رفتن جواب مي دهد و اين ابداً چيز كمي نيست.«رئيس» قصه اي دارد كه با ابزار سينما تعريف شده است. اگر قصه گاهي لنگ مي زند و آدم هايش گاهي لكنت دارند، محصول همان حيراني و سرگرداني كارگردان است. محصول شرايطي كه آدمي را در مقام و موقعيت كيميايي خيلي بيش تر از هركس ديگري تحت تأثير قرار مي دهد و اين تأثير طبعاً در محصولش جاري مي شود. در سينماي آسيب پذير و مسئله دار كيميايي، حكايت پدري با گذشته اي تاريك و مبهم ،كه پس از سال ها سراغ پسر در حال نابودي اش آمده تا نجاتش بدهد، دچار مسائلي مي شود كه اگر با همان حرف ها و تعبيرهاي كليشه اي و نخ نماي قديمي سراغش برويم، به اشتباه مي افتيم. تحليل و توصيف «رئيس» دقيقاً از دل مناسباتي ميسر است كه فيلم به ايما و اشاره و كنايه از آن ها حرف مي زند (و نمي زند) و مي گذرد. از دل شرايط و از منظر آدم هايي كه تصويرشان در فيلم ،چنين شمايل هاي غيرعادي و عجيب و غريبي پيدا كرده است. رئيس ماردوش فيلم، پدر مسئله دار قصه، مأمور معذور اما با مرام داستان، و جوان هاي زباله خواب يا در قفس ماجرا را فقط با نگاهي اين چنيني مي شود بررسي كرد و فهميد (يا نفهميد) و دوست داشت (يا نداشت).
خوبي يا بدي فيلم«رئيس» هيچ ارتباطي به آن حرف هاي قديمي و هميشگي ندارد. چون اين دوره گذار، تازه انگار زبان خاصش را هم با خودش آورده است. زباني كه فيلم«حكم» هم با آن حرف مي زد و قصه مي گفت(مي گفت؟) زباني كه هنوز در ابتداي مسيري تازه قرار دارد و گويا متاسفانه قرار هم نيست ادامه پيدا كند و گرامر و فرهنگ لغت درست و قابل ارجاعي داشته باشد. چون يكي از اقتضائات دوران اين است، كه دوره گذارهاي زيادي(شايد بدون گذشتن از هيچ چيز و هيچ كس) پيش مي آيد. بعد هم جايش را به دوره گذار ديگري مي دهد. اين شكلي است كه فيلم ها حتي فرصت نمي كنند تا گرامر و لغت نامه پيدا كنند، چه رسد به نغزگويي و كرشمه هاي زباني و احياناً شاعري در اين زبان تازه. شعر و كرشمه اي هم اگر هست، از هوش و استعداد و توانايي هاي غيرقابل كتمان سينماگري است، كه هنوز دارد سعي مي كند به زبان هر دوره اي حرفي بزند و فيلم و اثر آن دوره و زمانه و روزگارش را به جا گذارد. در اين شتاب غيرعادي تغيير و تحول زبان و كلمه و روايت و آدم ها، همه آنها كه مي خواهند باشند و كار كنند و فيلم بسازند، محكوم به لكنت و تغييرند و سينماي ايران و فيلم هايش گواه روشن اين ادعاست؛ چه بزرگان قديم و جديد و چه تازه كارهاي مستعد و بي استعداد، همه مسافران اين قطار سريع السير بي ايستگاهند. هر كس كه بهتر سواري بلد باشد، هر كس كه با خودش و دور و برش صادق تر باشد، مسلم است كه بهتر مي تواند اين زبان(زبان ها) را به كار بگيرد و فيلم بسازد.
كيميايي در همه اين سال ها مانده و كنار آمده و كار كرده است. او هميشه با سينما و از سينما زندگي گذرانده و خوشبختانه كار ديگري بلد نيست (لااقل به اين خوبي بلد نيست!) اين كه فيلم ها گاهي نشانه اي از اين بلدي را با خودشان ندارند، همه اش تقصير شرايط و زمانه و قطار تندرو روزگار نيست. كيميايي به دست خودش(خواسته يا ناخواسته) آسيب پذيرترين كارگردان(هنرمند) اين دوران شده است. خودكرده را تدبير نيست و كيميايي محكوم است كه در شرايط خودساخته باشد و در همين شرايط و با همين شرايط كار كند. او نه مثل بعضي هم نسل هايش قدرت دست كشيدن داشته و نه مثل بعضي ديگر توان دل كندن. كيميايي نه بلد است دوربينش را فرسنگ ها دور از ايران روشن كند. (فيلم«تجارت» و ٤ سال دوري بي حاصل به قصد فيلم سازي در خارج گواه اين ادعاست)، نه موج سوار قابلي است(معدود دفعاتي هم كه سعي كرد بر موجي سوار شود، طومار فيلم با سنگيني موج در هم پيچيد) و نه هنوز توانسته تناقض ها و گيجي ها و درهمي ها را هضم كند تا آرام گيرد. «ماندن» كيميايي در هر شرايط و دوره اي، مثل راه رفتن روي طناب، هم هيجان انگيز و پرخطر و هم با دلهره بوده و هست. او ريسك اين راه رفتن پرمخاطره را به گوشه اي نشستن و تماشاگر بندبازي ديگران بودن ترجيح داده و خوب و بد روزگار را با هم خواسته و ساخته است. نه فخر كارهاي نكرده و شاهكارهاي بالقوه نساخته را فروخته و نه شرايط را به نفع خلق يك چهره مظلوم اپوزيسيوني جعلي برگردانده است. او اغلب مثل شخصيت هاي فيلم هاي خوبش به دل خطرزده و به ظاهر هم ناكام مانده است. مثل«قيصر» كه گوشه امن كار و بار و آينده را كنار گذاشت و گفت: «پليس اونا رو مي گيره، درسته. سزاشونم مي ده، درسته. اما مي دوني چي ميشه ننه؟ اصلاً تو چي مي دوني ننه؟» يا مثل سيد«گوزن ها» حق به جانب و بي ترديد گفت: «تو مثل اين كه حاليت نيست، خونه مه»... و اين طرز فكر و رفتار و زندگي، سرنوشت محتومي دارد؛ يا زخمي و تنها گوشه واگن درب و داغان و يا سوختن و دود شدن در انفجار خانه اي كه گوشه گوشه اش در محاصره است. اين وسط چيزي كه دل خوشي بسياري از طرفداران اوست، همان لبخند تلخي است كه در چنين شرايطي گوشه لب قهرمان هايش نقاشي شده است. پوزخند به روزگاري كه شكل تو نيست و تو هم شكل آن نيستي، اما بايد كه در آن باشي و كار كني و ادامه بدهي تا...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:27  توسط
|
