تبليغاتX
رییس - گفت و گوي 11 سال پیش حمید نعمت الله با مسعود كيميايي-ماهنامه فیلم وسینما

رییس

وبلاگی در باره جذاب ترین موضوعات

ماهنامه فیلم وسینما گفت وگوی جالبی راکه حمید نعمت الله 11 سال پیش با کیمیایی درهمین ماهنامه  انجام داده را به تازگی منتشر کرده است.این گفت وگو به نقل از سایت راه فیروزه می آید

 

 فيلم آرام نخواهم ساخت

* به اندازه گذشته از فيلمسازي لذت مي‌بريد؟

- نه!

* چرا؟

- تو چند دقيقه قبل از من پرسيدي نگاتيوهاي «قيصر» كجاست؟ من نمي‌دانم چقدر بايد هي بسازي و تمام چيزهايي كه ساختي مال تو نباشد. بالاخره وقتي خانه‌اي ساختي، مي‌روي كه توي آن بنشيني. صاحب خانه هست. هميشه همه زندگي ما سركوب شده، چه در خانه و چه در بيرون آن. شايد فقط همان جواني كه اول دوره‌اي است كه مي‌آييم و كار مي‌كنيم و شروع مي‌كنيم، به نفس كشيدن، از اين شوق، سلطه را كمتر حس مي‌كنيم. رفقايي كه با هم رشد كرديم نيستند. ما در صحنه، كار نمي‌كرديم، زندگي مي‌كرديم. وقتي اين طوري زندگي كني، ديگر نمي‌شود «مهر» در اثرت نباشد. يه جووني بود تو كوچه ما كه خيلي دوست داشت فيلم بسازد. خيلي پرس درس‌خواني بود خيلي هم بچه خوبي بود؛ احمد مقاره‌اي. يادم هست اين احمد مقاره‌اي تصويري از سينما گرفته بود از مهر ما گرفته بود نه از خود سينما. الان هم دكتر است. رييس بيمارستان سوانح سوختگي كه از همان موقع ديگر نديدمش. در تمام بچگي‌ام در همه آن سالها، دور من ساكت نبوده كه حالا زندگي‌ام ساكت باشد. فيلمم ساكت باشد. من تو جايي از شهر به دنيا آمدم كه اطرافم همه‌اش درگيري بود. يك شب شام غريبان، يك چاقوكشي شد، بعد از اين كه آمدند و دعوا ختم شد، بيست و چهار جنازه روي زمين افتاده بود. من ده سالم بود همانجا مي‌پلكيدم. حالا من نمي‌توانم بروم آنجا، پيش دوستانم، آمريكا. چون خودشان هم براي آنجا نيستند و اين را مي‌دانند. اگر برگرديد چه كارتان مي‌كنند؟ هر كاري كنند، بهتر از اين است كه آنجا بايستيد و زندگي را كه دوست نداريد، بگذرانيد.

* در طول ساخت فيلم ضيافت من از نزديك شاهد بودم كه شما خيلي جدي و خيلي عميق حسرت آن سالها و آن رفاقت‌ها را مي‌خوريد، چيزي كه به هر حال خيلي به سينما و فيلمسازي شما مربوط نمي‌شود، من تصور مي‌كنم شما آدمي احساساتي شده‌ايد ...

- بايد يك چيزي را باز كنم. ببين همه چيز ما بچه‌ها با هم مي‌گذشت. در كنار هم مي‌گذشت، همه چيز نسل ما بيرون خانه و با هم بود. پس هر آنچه بود در همان كوچه و اطراف محله بود. حالا اينجاست كه رفاقت مي‌شود بزرگترين حكم. يعني وقتي زندگي مي‌رود تو كوجه، اصل و زندگي تبديل مي‌شود به رابطه. رابطه با رفقا. خب، حالا اگر بچه احساساتي باشي اين در ذهنت مي‌ماند، براي هميشه. به همين دليل اولين برخورد با سينما يادت نمي‌رود. به همين دليل است كه دختري را كه در دوره دبستان دوستش داشتي، هرگز يادت نمي‌رود. پس آن چيزي كه زندگي ما بودف رابطه ما بود. يا لااقل زندگي من اينها مي‌شود. تو راست مي‌گويي، من دارم احساساتي نگاه مي‌كنم. خب شايد هم آنها دارند زندگي خودشان را مي‌كنند، همه رفتند، خيلي راحت.

* من فكر نمي‌كنم شما امروز لنگ تخصص اسفنديار منفردزاده در موسيقي يا بازي بهروز وثوقي باشيد، قضيه بيشتر عاطفي است.

- حركت هوشيارانه‌اي است،‌اما مي‌داني من اين را نمي‌گويم. خب من همه ميزان و استعداد اسفند را مي‌دانم و مي‌دانم ظرفش چقدر است. اما خودش و آن رابطه برايم مهم است بهروز ميان ما بود. ما بچگي ما نيست. اون كارمند وزارت دارايي بود و اهل خوي. در سينما زمان سينما با او برخورد كردم. اسفند به كار ربطي ندارد.

* به هر حال شما دچار عارضه دلتنگي شده‌ايد. قلبتان پوست پيازي شده و الا در زندگي روزمره‌اي كه من مي‌بينم، كسي تعابيري مثل «رفاقت» را تا اين اندازه جدي نمي‌گيرد. سلام و احوالپرسي و احترام متقابل. راضي هم هستند. البته بدشان نمي‌آيد اسم اين رابطه را رفاقت نزديك بگذارند، اما همه مي‌دانند زياد جدي نيست و كمبودي هم حس نمي‌كنند. اجازه دارند از يكديگر متوقع باشند. شما دچار اين ضعف يا امتياز هستيد كه به اين عوالم خيلي حساس باشيد، حساسيتي كه تا امروز ابزارتان شده براي كارهايتان به هر حال شما تا پايان عمر به اين حسرت خواري محكوم هستيد. مطمئن نيستم همان دوستان تا اين حد قدر آن رفاقت‌ها را بدانند و امروز برايشان اهميتي داشته باشد.

- يك شكلي مي‌دانم حرفت درسته، يه شكلي نه. خب بهروز كه مسأله‌اش فرق دارد. او هنرپيشه فيلم‌هاي من بود و تقريباً رفيق همين. بعد هم به سمت جرياني رفت كه بي‌هويتي محض بود اما اسفند چيز ديگري است، او هم اين حس‌ها را دارد. اسفند سربزنگاه فرار نمي‌كرد، سربزنگاه مي‌ماند.

* اصلاً بزنگاهي بوده؟

- بوده، منتها حتماً منظور من از اين بزنگاه شرايط خيلي عجيب و غريب نيست. ما كه كار خيلي عمده‌اي نمي‌كرديم. ما مخالف بوديم. بعد فكر مي‌كرديم خيلي هم كار عمده‌اي مي‌كنيم. بعد اين مخالفت با خودش كابوس هم مي‌آورد. بعد اين كابوس‌ها با خودش قهرمان هم مي‌آورد، بعد قهرمان كابوس احتياج به رفاقت داشت، احتياج به ايستادگي داشت. براي من زندگي كه با هم مي‌كرديم، مهم است. تو خود زندگي هم كم بزنگاه نيست. باز جمع شدن، دست روي دست هم گذاشتن. آن يكي اعتقادش در بعضي زمينه‌ها با من فرق داشت، من با ديگري، اما وقتي دست روي دست هم مي‌گذاشتيم، وقتي فيلمي مي‌ساختيم، يه دعوت بود براي دور هم نشستن تو سر و كول هم زدن براي كار مهم انجام دادن.

* متوجه بوديد كه دارد خوش مي‌گذرد؟

- نه فكر مي‌كرديم هميشه همين طوره.

* شما هميشه در مورد منفردزاده و نعمت حقيقي با علاقه و صميميت صحبت مي‌كنيد.

- بله نعمت رو هم خيلي دوست دارم.

* در فيلم‌هاي اخيرت، شخصيت‌هاي اصلي يك جايي بغض يا گريه مي‌كنند، اين طور كه يادم مي‌آيد در سرب، دندان مار، گروهبان، ردپاي گرگ، تجارت و همين ضيافت هم چنين لحظه‌هايي بود، سواري موقعيت دراماتيكي، من اينها را بي‌ارتباط با حال و حس خودت نمي‌دانم.

- بعيد نيست. من توشون نمي‌گردم، ولي وقتي اين طور رديفمي‌كني شايد ... خب، خيلي خوش نگذشته.

* طي اين سالها معني مفاهيمي مثل «تنهايي»، «رفاقت» و «ستيز» برات تغيير نكرده؟

- «ستيز» چرا. از گروهبان به بعد باز اين كه اين آدم آرام نباشد بيشتر شده. فكر نمي‌كنم ديگه فيلم آرام بسازم.

* هيچ وقت به فكر ساخت يك فيلم كاملاً متفاوت نيفتاده‌اي؟ مثلاً يك فيلم كمدي؟

- متفاوت شايد، اما كمدي هيچ وقت. سينماي كمدي را براي آمريكا، هاليوود و تاريخ سينما خيلي هم دوست دارم در حال تعويض، شرايط تلخ و سياه يك جور رياكاري مي‌دانم. آخرش هم مي‌گويند لبخند بايد به لب مردم بيايد و خنداندن مردم ثواب است ... نه، نمي‌پسندم، دوست ندارم، از من برنمي‌آيد.

* شما هميشه سعي داشته‌اي فيلمساز معاصر تلقي شوي؟ در قبل از انقلاب وظيفه خود را به عنوان يك فيلمساز متأثر از زمان و اجتماعي خود انجام داده‌اي، آيا خودت فكر مي‌كني در فيلم‌هاي بعد از انقلاب هم همين نقش را داشته‌اي؟

- بعد از فيلم ضيافت سؤال‌هاي مثل اين زيادي مطرح شد كه جايگاه خودت را در سينماي امروز مي‌داني كجاست؟ كجا ايستادي؟ سرعتت چقدره؟ ... اينها را من نمي‌دانم. واقعاً نمي‌دانم. من فقط اين را مي‌دانم كه كجا دارم مي‌روم و بضاعتم براي اين مسير چقدر است. در اين موارد كه سؤال كردي و سؤال‌هاي مشابه. آدم بسيار ساده‌اي هستم، هيچ جور حساب و كتاب سود در هيچ مرحله‌اي از زندگي‌ام نكرده‌ام.

* در مورد موفقيت‌هاي سينماي ايران در آن سوي مرزها چه نظري داريد؟

- يك كتابي چاپ شده بود كه مثلاً فيلم‌هاي برگزيده دهه گذشته را انتخاب كرده بود. در آخر كتاب هم نوشته شده بود، هر فيلم چه نشست‌هاي جهاني داشته است. تمام موفقيت‌ها در جشنواره‌هاي درجه 2 بود. دلم نمي‌آيد اين واژه را به كار ببرم، اما اين موفقيت‌ها بيشتر نمايش بوتيكي فيلم‌هاي ايراني بود. پر از مقوا و ديپلم افتخار و اين چيزها از جشنواره‌هاي درجه 2. ما در بخش‌هاي اصلي فستيوال ونيز چيزي نداشتيم، در مسابقه كن نداشتيم، در برلين نداشتيم. خب، موضوع خيلي هم جدي نيست. البته غير از عباس كيارستمي. عباس كيارستمي بلد است هر طور فيلمي بسازد. توانايي‌هايش را مي‌شناسم. او در همه زمينه‌ها مستعد است. شنيده‌ام كه بعضي گفته‌اند او جاي دوربين را بلد نيست. او آنقدر خوب جاي دوربين را بلد است كه اين توهم براي تو پيش آمده. مثل آن شكارچي كه مي‌توانست در انبوه پرندگان كه آسمان را سياه كرده‌اند، بزند كه به هيچ پرنده‌اي نخورد! اما جدا از جشنواره‌ها در مورد بازارهاي جهاني بايد بگويم، اين اصلاً ساده‌انديشي نيست كه من مثلاً فكر كنم از فردا فيلم من در پاريس نمايش عمومي خواهد داشت. يعني يهودي‌ها همه سينماهايشان را خالي مي‌كنند، آن زنجيره سينماها صاحبنظران اكثر آنها يهودي هستند مي‌گذارند فيلم من نشان داده شود؟ آنها اصلاً از 2 سال پيش قرارداد اكران‌هايشان را بسته‌اند. اكران‌هايي كه از فيلم‌هاي ما مي‌كنند، بيشتر در سالن‌هاي كوچك و سينماهاي محلي‌شان است. اصلاً سينماي ما سينمايي نيست كه واردات و صادرات داشته باشد.

* از آينده فيلمسازيتان چه تخميني داريد؟ فكر مي‌كنيد موفقيت‌هاي بزرگ سال‌هاي دور تكرار مي‌شود؟

- اصلاً آن موفقيت ما هم هندسه مشخص و معيني نداشت. بر مبناي برنامه‌اي خاص حادث نشده بود، پس آينده هم نمي‌تواند غير از اين باشد. آن چيزهايي را كه شما موفقيت مي‌گوييد، من اسمش را مي‌گذارم تماس گسترده. وقتي تماس ايجاد شد، منتقد اصيل، روشنفكر اصيل، هنرمند اصيل و بيننده اصيل، همه يك جا قرار ملاقات مي‌گذارند براي اين كه آنجا، جاي دروغ نيست، دروغ نمي‌شنوي.

* كدام مرحله كار فيلمسازي را بيشتر دوست داريد؟

- روي صحنه، يعني زمان ضبط. يعني زماني كه همه چيز آماده است و بايد فيلمبرداري شود. اصلاً خلاقيت اونجاست. اصلاً تمام چيزهايي كه تو رويايش را داشتي، آنجا اتفاق مي‌افتد؛ روي صحنه.

* براي نوشتن ديالوگ‌ها به خودتان فشار مي‌آوريد!

- اصلاً از هر ده تا عكسي كه مي‌نويسم، شايد يك خط خوردگي باشد. من نمي‌نشينم فكر كنم ويا قدم بزنم تا بفهمم اين آدم چه مي‌گويد، من اگر بتوانم خودم را فراموش كنم و جاي آن كاراكتر بنشينم و از سوي او حرف بزنم، كار تمام است، اين يك اصل است، اما رسيدن به اين اصل هميشه يكسان نيست.

* در مورد فيلمنامه‌هايي مثل داش آكل كه قصه روز ندارند، شيوه كار چگونه است؟

- براي هر سناريويي بايد زبان‌سازي كرد. فرضاً وقتي داش آكل حرف مي‌زند، اصلاً اين فارسي آشنايي نيست. بايد زبان تازه‌اي بسازيد، چيزي هم كه داريد فقط اشاراتي است كه هدايت مي‌كرده. در داش آكل مي‌شنويم «وقتي پاشو گذاشت رو يه حبه انگور، سقش شيرين شد» خب، اين اصلاً نبوده،‌ساخته شده. شما هيچ جا نخوانده‌ايد كه آدمي مثل عين القضاه، ملاصدرا، ميرداماد و اصلاً حافظ چه طور با بچه‌اش، با زنش صحبت مي‌كرده، وقتي مي‌خواهيد از زندگي حافظ فيلم بسازيد، بايد يك زبان كهن تازه بسازيد. همان كاري كه من در مورد داش آكل و يا فيلمنامه عين القضاه كردم. اول آهنگ كلمات و جملات را پيدا كردم، مثل موسيقي، ميزان تيزي كلمات مشخص شد و بعد شكل تلفظ كلمات مشخص شد و بعد شكل تلفظ كلمات كه كاري است مربوط به روي صحنه. تلفظ كلمات با خودش فرهنگ و طبقه خاص مي‌سازد. به دو شكل تلفظ حرف «ك» توجه كنيد كه چه فاصله طبقاتي در اين دو شكل مي‌بينيم. حالا نه فقط زبان دو فيلم قيصر و رضا موتوري كه زبان كوچه آن زمان است، نوعي تقلب وجود دارد كه به دليل خود شخصيت اصلي است. حالا در مورد زبان ناشناخته‌اي مثل زبان بروخس كه از راه ترجمه به ما مي‌رسد و هم خود فيلم كه بايد ببريمش در شمال. يا در مورد سرب تنها نشاني كه داريم ژورناليسم آن سالهاست و بايد زبان محاوره از ميان ساخته شود. به همين دليل مراعات است كه در فيلم گوزن‌ها، هم سيد به تو مي‌چسبد و هم قدرت. به اين خاطر كه اينها خودشان دارند حرف مي‌زنند. بايد دانست زبان يك چريك شهري كه از او هيچ تصويري نداريم، وقتي مي‌آيد سراغ دوست قديمي خودش كه هم محله بوده‌اند اما فاصله جدي و سرنوشت‌سازي بين آنها افتاده، چگونه است. اينها زبان‌هاي مختلفي هستند و لاي هيچ كتابي هم وجود ندارد، هيچ مأخذي براي اينها نيست، منابعي مثل كتاب كوچه شاملو يا دهخدا هستند، اما اينها محاوره نمي‌آورد. زبان‌سازي براي هر فيلم اصلاً كاري اساسي و بسيار ضروري است كه بايد تدريس شود. بايد بخش مهمي از تدريس سناريونويسي اينها باشد كه من هرگز نديده‌ام اين طور باشد. مدام بحث‌هاي كلي و ترجمه شده‌اش درباره گره و گره گشايي و اين چيزها مي‌شنويم. البته زبان‌سازي براي يك متن كار بسيار دقيقي است. يك زبان بسيار مشكوك و تقلبي و بد از تلويزيون مي‌شنويم كه نمي‌دانم چرا بخش متفكر تلويزيون اجازه مي‌دهد آن زبان پخش شود. زبان تئاترهاي مذهبي كوفه‌اي است، اصلاً من مطمئنم هيچ زبان شناسي نمي‌داند اين زبان از كجا آمده.

* ظاهراً شما مي‌دانيد.

- يك راديويي بود به اسم راديو نيروهوايي. اين راديو برنامه زنده پخش مي‌كرد. آدمي هم به نام محسن فريد در اين راديو نمايش راديويي اجرا مي‌كرد و از اين زبان استفاده مي‌كرد و نمايشنامه‌هاي اصطلاحات توس و بغدادي اجرا مي‌كرد، بعد اين زبان را برد تو تئاترهاي لاله‌زار، بعد هم آهسته، آهسته در قصه شب استفاده شد و حالا تبديل شده به زبان رايج نمايش‌هاي مذهبي.

* وقتي فيلمنامه مي‌نويسيد، برنامه روزانه‌تان چگونه است، چگونه مي‌نويسيد؟

- من يكباره مي‌نويسم. همه فكرها از قبل شده و حالا فقط مرحله نگارش است. اغلب در طول 24 ساعت كار تمام مي‌شود، گاهي 48 ساعت.

* يعني بيست و چهار ساعت پشت هم يا با فاصله؟

- پيوسته و پشت هم. مثلاً فيلمنامه ضيافت را 6 عصر شروع به نوشتن كردم تا 9 صبح. جور ديگري بلد نيستم.

* در مورد شكل‌گيري ايده‌ها در ذهنتان توضيح دهيد.

- مجراي خاص ندارد. جاده‌اي ندارد. هر كدام مسير جداگانه‌اي را طي مي‌كند. ما فيلم‌هاي نساخته زياد داريم. تعداد فيلم‌هاي نساخته‌مان خيلي بيشتر از فيلم‌هايي است كه ساخته‌ايم. وقتي فيلمنامه‌اي براي مدتي كار نشد و تبديل به فيلم نشد، كهنه مي‌شود. از دست مي‌رود. يك جوري بيگانه مي‌شود. آدمي كه در خودت هست، يك جايي رأي تو را مي‌زند، مي‌گويد اصلاً نگاه معاصر به اين موضوع اين نيست. وقتي اين شك آمد، ديگر اثر را كنار مي‌گذاري، گاه هم چندين فصل در طول سناريوهاي مختلف با من مي‌آيند و دوست دارم يك روزي آنها را كار كنم. يكي از آنها طرحي است به اسم «ويروس».

* مشكلش چيست؟

- نيمي از آن را دوست دارم و نيم ديگر را دوست ندارم، آن بخشي را كه دوست دارم، در يك تيمارستان اتفاق مي‌افتد.

* از قديم با دكوپاژ كامل سر صحنه مي‌رفتيد.

- درست از روزهايي كه با احمد اكبري و فرامرز قريبيان مي‌خواستيم، فيلمي كار كنيم به اسم «واخورده‌ها» از همان موقع من عكس‌هايم را مي‌نوشتم اما يك چيزهايي را هم قبلاً مي‌نوشتم ولي حالا در دفترچه عكس‌ها نمي‌نويسم، مثل هندسه كاري كه قرار است دوربين انجام بدهد.

* فيلم‌هايت را در زمان اكران عمومي مي‌بيني؟

- اصلاً. نمي‌دانم چرا وقتي تو سينما فيلم مي‌بينم يك شكلي معذبم. شايد به اين خاطر باشد كه قوتي فيلم مي‌گيرم و مي‌دانم چه چيزي گرفته‌ام. در واقع فيلم را ديده‌ام. موقع فيلم ديدن مثل مشق شبانه است وقتي اجراي كامل را روي پرده مي‌بينم، يك جوري دوست ندارم. ناراحت هستم. در قديم گاهي فيلم‌هايم را در اكران مي‌ديدم، اما مدت‌هاست ديگر اين كار را نكرده‌ام.

* فيلم چقدر مي‌بيني؟

- خيلي. دارم با اين كارگردان‌ها كه تازه از هاليوود و كمپاني‌ها جدا شده‌اند، آشنا مي‌شوم و خيلي لذت مي‌برم.

* از فيلمسازان جوان خارجي كار كدام را پسنديدي؟

- كارگردان خيلي خوب كه تازگي چند فيلم خوب از او ديدم، هال هارتلي بود. فيلمساز روشنفكري است.

* جارموش چطور؟

- نه. جارموش را دوست ندارم. بازيگر است. نمايشگر، بيشتر سيرك بازه، اما هارتلي تو كارش تفكره. سينمايش رو خيلي مي‌پسندم. عجيب اين كه سينمايي كه موج خيلي خوبي از آن مي‌آيد، از طرف آمريكاست. آمريكايي‌ها مهاجم اين نوع سينما بوده‌اند.

* كيسلوفسكي؟ آنجلو پلوس؟ ...

- نه. با اينها ارتباط برقرار نمي‌كنم. اينها اصلاً سينمايي كه من دوست دارم، نيست. تازگي دو فيلم از يك فرانسوي مهاجر به آمريكا ديدم، آتش بود. سام راينر. اصلاً كيسلوفسكي و سينمايش را من نمي‌فهمم. ببينيد اين حرفها كه سينما بايد شكل زندگي باشد، نمي‌تواند سرعت كم داشته باشد و ... اينها حس نمي‌سازه. تحليل هيچ وقت حس نمي‌سازه. تحليل اگر خيلي محكم باشد، عقيده مي‌سازد، اما حس نه. شما با تحليل نمي‌توانيد احساستون رو نسبت به يك فيلم عوض كنيد.

* دوست داشتي كدام يك از فيلم‌هايت را نساخته بودي؟

- فيلم بلوچ. به دليل اذيت و آزار زيادي كه براي آن شدم، اما سناريوهاي ديگري دارم كه دوست داشتم جاي بعضي از آنها ساخته بودم.

* جاي كدام يك مي‌ساختيد؟

- جاي بيگانه بيا. اصلاً بيگانه بيا براي شروع فيلمسازي مثل من شروع كاهل و تنبيلي است. سالها تأثير ساعت 2 بعدازظهر مرداد ماه خيلي ماليخوليايي در كوچه ولو بودن و شب‌هاي كانون فيلم بود. فيلم‌هاي هيروشيما عشق من و سال گذشته در مارين باد، تأثير اينها بود. من فكر مي‌كردم دور و بر ما هيچ چيز نمي‌گذرد، هر چي هست تو جاهايي مثل كانون فيلم و آنطور جاهاست. ژان نگلسكو كه براي آن موقع من خيلي بود، با اسكار سر و كار داشت با گاري كوپر فيلم ساخته بود، جيم وايمن به سينما وارد كرده بود و اينها تو دست و بالش بودند، آمد فيلم را ديدي كه مثلاً در مورد مونتاژش نظر بدهد. گفت اين مونتاژ نمي‌خواهد، هر كجايش را خواستي به هر كجايش بچسبان فرقي ندارد. مي‌گفت تو چرا اين طوري به سينما نگاه مي‌كني؟ تو وقتي با من كار مي‌كردي، سينماي ديگري را دوست داشتي. مي‌گفت اين سينماي تخيلي نابلدان سينماست كه فقط سينما را دوست دارند. عكس‌هاي طويل و دو تا ديالوگ و بعد هي راه بروند و راه بروند! گفت دوربين را بگذارند جلوي چند تپه با لنز تله. بعد يك بچه‌اي هر شيار كه پايين مي‌رود، وقتي بالا مي‌آيد، ده سال بزرگتر شود. بدون اين كه عكس را ببري و در آخر يك پيرمرد با عصا از شيب بالا بيايد، هر فستيوالي براي اين فيلم دست مي‌زند، اما اين فيلم سينما نيست.

* اگر قرار باشد براي ساخت فيلم «قيصر» از كسي ممنون باشيد، آن كس كيست؟

- هيچ كس. يك خورده از عباس شباويز كه خيلي دوستش دارم، دلخورم كه اين رقص را گذاشت تو فيلم. خيلي اصرار كرد به اين رقص. بعد وقتي قرار شد خودشان بروند بگيرند، گفتم خودم مي‌روم.

* دوست داشتي جاي فيلمساز، داستان‌نويس يا شاعر بودي؟

- فكر مي‌كنم همه اينها هستم. فكر مي‌كنم هر وقت رمان بنويسم، بنشينم و بنويسم،‌همانقدر كه تو سينما قد كشيدم چه كم و چه زيادف همان قدر خوب خواهم نوشت. شهرت هم كه دارم. به خاطر سينما منتشر نكرده‌ام.

* طرح‌هايي براي رمان يادداشت كردي؟

- يادداشت نكردم اما در ذهن دارم. يك بار شروع كردم به نوشتن يك رمان كه موقعيت‌هاي خانوادگي خاصي پيش آمد كه نتوانستم ادامه بدهم اما حتماً خواهم نوشت. اصلاً با مقوله نويسندگي در اين مملكت كار دارم.

 پشت صحنه فيلم سينمايي رئيس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:56  توسط   |