كيميايي، آدم كوچه بوده. در كوچه رشد كرده و پا گرفته. ميان مردم بوده. سينما زياد ميرفته. نمايش ميديده. اين حال و فضا، سرنوشتش را ساخته. هنرمند «مردم». فيلمساز «اجتماعي». قيصر در اين حال و فضا ساخته ميشود.
كيميايي در مصاحبهاي با همين روزنامه، اظهار ناراحتي كرده كه ديگر فيلمهايش تماشاچي ندارد. يك زمان، همين تماشاچيها فخر كيميايي بودند. در نوشتهها اينطور آمده كه جواب كاووسي كه منتقد قيصر بود، اينجوري داده شده: « ميزان پول تخمهاي كه تماشاچيها براي فيلم من شكستهاند، از فروش فيلم كاووسي بيشتر است.»
حالا امروز، فيلمسازهاي ميلياردي هستند كه به مردم، به اجتماع افتخار ميكنند و پشتش قايم ميشوند. كيميايي فخرش را از دست داده، سنگرش را از دست داده.كيميايي، كي به كما رفت؟ گويا سر ساخت «خط قرمز». كيميايي چند وقت در كما بود؟ به اندازه سالهايي كه قهرمانانش هنوز رفيقبازهاي پير بودند.
كي از كما در آمد؟ وقتي كه كمكم جوانها پا به فيلمش گذاشتند. كي قادر به تكلم مجدد شد؟ شايد از حكم و حالا در رئيس. كيميايي، وقتي از كما بيرون آمد، وقتي حرف ديگران را شنيد و توانست حرف بزند، اصلا انگليسي نميفهميد.
اسپانيايي حرف ميزد. زباني كه كسي آن را نميفهميد؛ همانطور كه كيميايي ديگر انگليسي بقيه را نميفهميد.
زبان انگليسي، همهگير و همهفهم است، بيشترين برد را در دنيا دارد. اما آيا اين دليل برترياش به ديگر زبانهاي دنيا- مثلا اسپانيايي، مثلا فرانسه- است؟ در مقام شنيدن «آوا»ها و نه فهميدن «معنا»ها، اسپانيايي و فرانسوي خيلي خوشآهنگتر است، حتي اگر معناي انگليسي قابل فهمتر باشد.
رئيس، به نظرم فيلم خيلي بهتر و كاملتري از فيلم بد قيصر است. اما همهگيرتر و همهفهمتر نه. قيصر را ملتي دوست دارند.
هواداران رئيس اما زياد نيستند. سرنوشت آدم، لزوما بهترين و درستترين اتفاق نيست.
اين را به عنوان پينوشت اين نوشته بپذيريد. لوركا، بكت، يونسكو، هانتكه، كوندرا، بولگاكف، ماياكوفسكي، داستايفسكي و... كه هركدام دنيا را تحتتاثير قرار دادند، به زباني غير از انگليسي مينوشتند.
غيرانگليسيزبانها به زبان دلخواهشان گفتند و نوشتند و وظيفه همهگيرتر كردن را گذاشتند به عهده مترجمها.
رئيس، ساخته شده. ترجمهاش به گمانم ديگر وظيفه كيميايي نيست.
اين هم پينوشت دوم اين مطلب. كيميايي بعد از ساخت حكم گفت: «دارم شاهكار ميسازم، اما كسي متوجه نيست.» حالا اين جمله به ظاهر خودپسندانه معناياش را واضحتر به ما نشان ميدهد: «شما زبان من را درك نميكنيد.»
پينوشت سه: اين دعوت به مراسم ترجمه كردن مثل باز كردن يك مشت يا تخممرغ شانسي ميماند كه يا پر است يا پوچ.
